شنبه 14 اسفند95
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دخترمان هم اینروزها بزرگتر شد و البته کمی آرامتر و سنجیده تر عمل می کنه. سعی می کنه با داداشش مهربون باشه.
بخاطر گوش نکردن حرف خاله بهناز جون با پدرجان تصمیم گرفته بودیم دیرتر ثبت نامش کنم تا کمی تنبیه بشه. ولی بخاطر شنای خودم مجبور میشدم ببرمش استخر تا بیرون بشینه و من کارم تموم شه. و چون مدتی طولانی هم میشه که به استخر میره کل خانمای مربی و مراجعین میشناسنش و به همه هم گفته بود که باید با باباش صحبت کنه تا راضی شه ثبت نامش کنه . شب به باباش گفتم همین روزاست که کمپین رضایت از پدر برای آویسا تشکیل بشه تا بیاین ازت رضایت بگیرن.
بالاخره با مشورت های خانم میرفخرایی که اخیرا آویسا در جلساتش شرکت می کنه و تصمیم من وباباش برای ترم پنچم ثبت نامش کردم.البته مربی محترمش هم ازدواج کردن و هنوز کلاسی تشکیل نشده و کلی ذوق و اشتیاق برای استخر داره.
جدیدا هم به شکل تفریحی 4شنبه ها با هم میریم استخر و کلی از این تایم لذت می بره هر چند کمی بعدش بخاطر دیر نیومدن به اداره به زحمت میوفتم .
اینروزهای مدرسه اش هم با شطرنج و چرتکه و مشاعره ...سپری میشه. تا الان حرکات پیاده و رخ رو یاد گرفته.کلاس مشاعره ش هم غزل های در هوایت بیقرارم، دل میرود ز دستم، نوبهار است، یه غزل ترکیبی و شعری که مربی مشاعره شون خود سرودن به نام اذان رو حفظ کرده.
روزی یکی از دانشجویان فارغ التحصیل دوره دکتری تشریف آوردن و از من خواستن که آویسا مدل عکاسی برای مجله خبری بشه و از این رو شد که دخترکمان چند عکسی انداختن که در این پست براتون میزارم.
آویسا خانم رو جدیداً با مشورت خانم دکترخوشابی به جلسات خانم میرفخرایی میبرم . روزهای یکشنبه بعدازظهر. کلاسی که به نظرم بسیار مفیده و دخترم آرومتر و منطقی تر می کنه. امروز هم برای اولین بار قراره با مدرسه برن سینما پردیس ملت. کلی ذوق از چهارشنبه داشت و شب هایی که باید می خوابید رو میشمرد. صبح با کیف خوراکی رهسپارش کردم. انشاءالله که به همشون خوش بگذره.

عکس ها ادامه مطلب
یک روز برفی که قول داده بودم برای برف بازی

کشوی دخترم

تولد آیسا جون در مدرسه



خانه دایی جان

سینمای امروز






شنبه 14 اسفند95
